برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
پیرمرد همسایه دارد توی تلفن با لحن مضحک کودکانه ای، قول چیزهای رنگارنگ و خوشمزه به نوه اش میدهد و من به این فکر میکنم که چه خوب میشد رهگذران و خوانندگان در ردای شوم قاضیان، گورشان را گم میکردند و میگذاشتند یک گوشه از این مجاز بی پایان، سوگوار ابدی حقیقتمان باشد.
هوا گرم است.
گرم، همچون اعماق آفریقای خودم.
(0 لایک)
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
حالم بد است. حال ناظری را دارم که برای پرت کردن حواسش از غم انبوهش، نشسته به تماشای تاتر روزمرگی های خودش، و هر لحظه که در صحنه کسی نمی ماند غیر از او، دیگر تظاهر فایده ای ندارد و هر دو یک نفرند، با غم مشترک، زل میزنند به همدیگر، هر کدام با دستانش صورتش را میپوشاند و میگرید.
(1 لایک)
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
It's just too painful to keep going... but someday, I won't have to live anymore.
Ahhh... that day...!
(0 لایک)
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
دارم برایشان مینویسم. برای تک تکشان.
هر کلمه و هر خاطره، خنجر داغیست که گرمای کوره را هیچ فراموش نکرده.. و من تنها میدانم که نه هرم خشم من، که شعله های غمم تیغ را اینچنین سرخ نگه داشته... حتی کشتزاری نیست که در آن گریه کنم.
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی